عقابی در بلندای قله رفیعی لانه داشت. عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود، اما نمیخواست بمیرد. به یاد آورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که در پایین قله کلاغی لانه دارد. 4 نسل از خانواده عقابها این کلاغ را دیده بودند اما کلاغ هنوز به نیمه عمر خود نیز نرسیده بود !
عقاب در دلش به کلاغ حسادت کرد، تصمیم گرفت به نزد کلاغ برود و راز عمر طولانی وی را جستجو کند. بنابراین بال گشود و در آسمان به پرواز درآمد. شکوه و عظمت عقاب بر کسی پوشیده نبود. با پروازش در زمین هیاهویی شد. پرندگان با حسرتی آمیخته با ترس به لای درختان گریختند، خرگوش ها و آهوان سراسیمه به دل جنگل پناه بردند و چوپان در حالی که مسیر حرکت عقاب را می نگریست به سوی گله دوید اما عقاب را اندیشه دیگر در سر بود.....
به لانه کلاغ رسید، کلاغ با وحشت و تعجب به وی نگریست ! چه امری این افتخار را نصیب او کرده بود ؟! عقاب داستان را برای کلاغ گفت و از او خواست تا راز عمر طولانیش را برای وی فاش کند.
کلاغ گفت که این کار را خواهد کرد و به او یاد خواهد داد آنچه خود انجام داده است تا عمر طولانی به دست آورد، پس باید عقاب از این پس با او زندگی کند و دمخور او شود و عقاب پذیرفت!
اما زندگی کلاغ کاملا متفاوت با زندگی او بود. عقاب که همیشه در اوج آسمان جا داشت و غذایش گوشت تازه و آب چشمه ساران کوهسار بود دید که کلاغ چگونه دزدی میکند، چگونه تحقیر میشود، چگونه از پسمانده غذا میخورد و از آب لجن سیراب میشود...
او در یکروز زندگی با کلاغ همه اینها را تجربه کرد !.........
در همان روز اول عقاب زندگی خود را به یاد آورد و دانست که زندگی و فرمانروایی کوتاه خود در بلندای آسمان را هرگز با زندگی طولانی در نکبت زمین عوض نخواهد کرد، حتی اگر عمرش فقط یکروز باشد......
آقای پرویز ناتل خانلری داستان عقاب را در این شعر به زیبایی بیان کرده است:
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو از او دور شد ایام شباب
دیدکش عمر به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی ناچار کند
دارویی جوید ودر کار کند
صبحگاهی ز پی چاره ی کار
گشت بر باد سبک سیر سوار
گله کاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه از وحشت پر ولوله گشت
وآن شبان بیم زده دل نگران
شد سوی بره ی نوزاد دوان
کبک در دامن خاری آویخت
مار پیچید و به سوراخ گریخت
آهو استاد و نگه کرد و رمید
دشت را خط غباری بکشید
لیک صیاد سر دیگر داشت
صید را فارغ و آزاد گذاشت
صید هر روز به چنگ آمده زود
مگر آنروز که صیاد نبود
چاره ی مرگ نه کاری است حقیر
زنده را دل نشود از جان سیر
آشیان داشت در آن دامن دشت
زاغکی زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از پس طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سالها زیسته افزون ز شمار
شکم آکنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا دید عقاب
زآسمان سوی زمین شد به شتاب
گفت که ای دیده ز ما بس بیداد
با تو امروز مرا کار افتاد
مشکلی دارم اگر بگشایی
بکنم هرچه تو می فرمایی
گفت ما بنده ی درگاه تو ایم
تا که هستیم هوا خواه تو ایم
بنده آماده بگو فرمان چیشت
جان به راه تو سپارم ، جان چیست
دل چو در خدمت تو شاد کنم
ننگم آید که ز جان یاد کنم
این همه گفت ولی با دل خویش
گفتگویی دگر آورد به پیش
که این ستمکار قوی پنجه کنون
از نیاز است چنین زار و زبون
لیک ناگه چو غضبناک شود
زو حساب من و جان پاک شود
دوستی را چو نباشد بنیاد
حزم را باید از دست نداد
در دل خویش چو این رای گزید
پر زد و دور ترک جای گزید
زار و افسرده چنین گفت عقاب
که مرا عمر حبابی است بر آب
راست است این که مرا تیز پر است
لیک پرواز زمان تیز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ایام از من بگذشت
گر چه از عمر دل سیری نیست
مرگ می آید و تدبیری نیست
من و این شهپر و این شوکت و جاه
عمرم از چیست بین حد کوتاه؟؟؟
تو و این قامت و بال ناساز
به چه فن یافته ای عمردراز
پدرم از پدر خویش شنید
که یکی زاغ سیه روی پلید
به دو صد حیله به هنگام شکار
صد ره از چنگش کرده است فرار
پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت با من فرمود
این همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز
رازی اینجاست تو بگشا این راز
زاغ گفت گر تو به این تدبیری
عهد کن تا سخنم بپذیری
عمرتان گر که پذیرد کم و کاست
گنه کس نه که تقصیر شماست
زآسمان هیچ نیایید فرود
آخر از این همه پرواز چه سود
پدر من که پس از سیصد و اند
کان اندرز بود و دانش و پند
بارها گفت که بر پرخ اثیر
بادها را است فراوان تاثیر
بادها کز زبر خاک وزند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه از خاک شوی بالا تر
بادها را بیش گزند است و ضرر
تا در آنجا که در اوج افلاک
آیت مرگ بود پیک هلاک
ما از آن سال بسی یافته ایم
کز بلندی رخ بر تافته ایم
زاغ را میل کند دل به نشیب
عمر بسیارش از آن گشته نصیب
دگر این خاصیت مردار است
عمر مردار خوران بسیار است
گند و مردار بهین درمان است
چاره ی رنج تو زین آسان است
خیز و زین بیش ره چرخ مپوی
طعمه ی خویش برافلاک مجوی
ناودان جایگهی سخت نکوست
به از آن کنج حیاط و لب جوست
من که صد نکته ی نیکو دانم
راه صد برزن و هر کو دانم
خانه ای در پس باغی دارم
وان در آن باغ سراغی دارم
خوان گسترده ی الوانی هست
خوردنی های فراوانی هست
آنچه زآن زاغ همی داد سراغ
گند زاری بود اندر پس باغ
بوی بد رفته از آن تا ره دور
معدن پششه مقام زنبور
نفرتش گشته بلای دل و جان
سوزش و کوری دو دیده از آن
هر دو همراه رسیدند ز راه
زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه
گفت خوانی که چنین الوان است
لایق محضر این مهمان است
می کنم شکر که درویش نیم
خجل از ما حضر خویش نیم
گفت و بنشست و بخورد از آن گند
تا بیاموزد از او مهمان پند
***
عمر در اوج فلک برده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را دیده به زیر پر خویش
حیوان را همه فرمانبر خویش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلک طاق ظفر
سینه ی کبک و تزرو و تیهو
تازه و گرم شده طعمه ی او
اینک افتاده به این لاشه و گند
باید از زاغ بیامورد پند
بوی گندش دل و جان تافته بود
حال بیماری و دق یافته بود
دلش از وحشت و بیماری ریش
گیج شد بست دمی دیده ی خویش
یادش آمد که در آن اوج شپهر
هست زیبایی و آزادی و مهر
فر و آزادی و فتح و ظفر است
نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر جا نگریست
دید گردش ز همه آنها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال برهم زد و برجست زجا
گفت ای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مردار و تو و عمر دراز
من نیم لایق این مهمانی
گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد
عمر در گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا اوج گرفت
زاغ را مانده بر او دیده شگفت
سوی بالا شد و بالا تر شد
راست با مهر فلک همسر شد
لحظه ای چند در این لوح کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود
ما را در سایت ***ترانه های کودکان***2 دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 176